آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

آیلا به مهمانی می رود

آیلا خانم به مهمونی   می ره در حال لم دادن به تلویزیون نگاه می کنه ( کارتون پلنگ صورتی) خوب یک کوچولو به ماهم نظری کن حالا بابا خیلی جدی جدی هم نباش چه دستهاشم رو هم گذاشته ( دست به سینه به قربان گو) اه باز که به صندلی تکیه دادی خوب بالاخره خنده به لبها اومد ولی کمی زیاد شه مثل اینکه   ...
13 مهر 1392

شهر بازی لاله پارک

دخملی مامان هر موقع از دهنم کلمه لاله پارک بیرون بیاد سریع می گه بریم و یک روز از بابایی خواستم تا ما رو اونجا ببره مخصوصا شهر بازیش برای آیلا البته ناگفته نمونه تا حرکت می کردیم باید پول می دادیم ولی مهم لذتی بود که آیلا برده تازه برای دفعه بعد به خودش قول داده بره با نقاشی کامپیوتری بازی کنه. بالاخره طلسم ترس از ترومپولین شکسته شد هر چند اولش می ترسید و محکم دست من رو گرفته بود ولی بعدا دیگه حاضر نبود پایین بیاد     اوه چه خندان و شاد خسته شدی نه بابا دارم به یک دختر کوچولو که اونطرف بازی می کنه نگاه می کنم خوب بذار ببینم گاز کجاست ؟   اوه سرعت چه کیفی داره هورااااا ...
2 مهر 1392

آیلا در پارک

چند روز پیش با وجود اینکه سر بابایی خیلی شلوغ بود و از طرفی هم خیلی خسته ولی همت کردیم و خانمی رو به پارک منظریه بردیم و چقدر هم لذت برد مواظب باش خانمی خطر داره ایستادی اینجا هم از یک پسر بچه خیلی کوچولو خجالت می کشید و سرش رو به شدت پایین انداخته بود این هم آخر راه . خانمی سفر خوب بود خیلی تو راه اذیت نشدید؟ نه از صورت خندان معلومه که خیر ...
2 مهر 1392

زبل خان

چند روز پیش خانمی دسته کلیدهای من رو برا بازی امانت گرفت ولی بعدا یادش رفت بیاره و من خودم از تو کیفش پیداش کردم و برداشتم ، فرداش که دوباره کلید خواست گفتم مگه دیروز پس دادی ، دیدم بدو بدو دوید تو اتاقش دست برد به کلید کمد خیلی راحت قفل در رو باز کرد کیفش رو درآورد و زودی نگاه کرد و گفت نیست و من هم این طور شدم امان از دست بچه های این دوره زمونه هیچ جای قفل داری برای گذاشتن وسایل دیگه وجود نداره ...
27 شهريور 1392

کاردستی

چند روز پیش سرم به شدت مشغول کار بودکه یک دفعه متوجه شدم صدای خانمی نمیآید هر چند جلو چشمم تو پذیرایی بود، وقتی برگشتم دیدم داره گیره های سرش رو دونه دونه باز می کنه و به رو فرشی می چسبونه تازه چقدر هم خودش لذت می بره این هم هنر دست آیلایی ...
27 شهريور 1392

آیلا و مجسمه های خیابان تربیت

یک روز با آیلایی به خیابان تربیت رفتیم اونجا چند تا مجسمه جالب هست که آیلایی خیلی به اونها علاقه نشون می ده من هم پیشنهاد عکس دادم و آیلایی هم قبول کرد ولی اصلا اجازه نمی داد از کنار مجسمه هاتکون بخوریم با وعده و وعید راه افتادیم مجسمه ها نشان دهنده شغلها در زمانهای قدیم هست( فرش فروش و پسرش) نترسیدها هوا سرد نیست اما کمی باد بود و به خاطر سینوزیت خانمی کت پوشوندم خیلی باحال بود دست به مجسمه می زنه و می گه مامان آقا پیرهن پوشیده خندم گرفت گفتم نه مامانی پیش بند هست . خیلی با دقت وسایل رو نگاه می کنه ...
26 شهريور 1392

خرید با سه چرخه

جمعه قرار شدبا آیلایی برای خرید بیرون بریم که خانمی پیشنهاد سوار شدن به سه چرخه را داد و من هم قبول کردم . هنوز چند قدمی نرفته بودیم که آیلا چند بار ترمز گرفت ( با پاهاش) گفتم آیلا چرا اینکار رو می کنی می افتیم زمین برگشت به من گفت آخه داری با سرعت می ریم گفتم چشم آروم تر می ریم . بعد از اون چند بار ازش سوال کردم سرعت خوبه برگشت گفت اه مامان اینقدر از من سرعت رو نپرس یک بار هم از یک بلندی کوچیک رد می شدیم من گفتم ویژژ برگشت گفت دیگه نگو ویژژ خیلی از هیجان خوشش نمی آد اوه داره از بالای عینک دید می زنه ...
26 شهريور 1392